تبلیغات
داری برای دیدار... - آن‌شب، كنار او...
داری برای دیدار...
...الهی و ربی من لی غیرک...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


هنوز به دیدار خدا می روند ...
خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!!
خدایی که همین جاست، نیازی به سفر نیست!
..............................................
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند؛
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند،
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد؛
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو؛
خدا کنارساعت کوک شده ی توست که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی؛
.............................
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی، از تولدت تا آن روبان مشکی چقدر خدا را دیدی؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی؛
خدا همین جاست، در همین نزدیکی!
اینجا داریست برای دیدار تو با او، وقتی به یادبود حضورت در حضورش او را شکر می کنی و می ستایی

مدیر وبلاگ : علی اکبر


از پنجره این اتاق كوچك تنها تكه‌ای از سورمه‌ای آسمان دیده می‌شود و سوسوی گاه‌به‌گاه چند ستاره.
آوایی از بیرون پنجره خود را تا پشت شیشه می‌رساند "سُبْحَانَكَ یَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَبِّ"
مرد برمی‌گردد و بر پیكر نحیف زنی نگاه می‌كند كه در سكوتی وهم‌انگیز روی تخت دراز‌كشیده و صدای آرام نفس‌هایش زیر ماسك تنفس تنها صدای این اتاق است. به تخت نزدیك می‌شود و دست‌های تكیده زن را در دستش می‌گیرد و به چهره آرام و بی‌رمقش خیره می‌شود و خاطرش پرت می‌شود به بیست‌ویكم رمضان سال گذشته، جایی وسط صحن سقاخانه، آن‌جا كه كنار مادر، دونفری زمزمه می‌كردند: الهی العفو، الهی العفو...
اما امسال، این اتاق كوچك در طبقه سوم یك بیمارستان... بغض فروخورده مرد می‌شكند و آرام سرش را می‌گذارد روی پاهای مادر.
مرد اشك‌ها را از روی چشمانش كنار می‌زند تا تلألو طلایی در تمام وسعت و عمق چشمانش بنشیند، بهت‌زده خیره می‌شود به خطوط نُسخ حك‌شده روی گنبد و گستره طلایی‌رنگی كه در مقابلش نقش بسته است...
-به كجا خیره شدی؟ تا سحر وقتی نمونده پسرم!
مادر درحالی‌كه قرآنی به او می‌دهد، ادامه می‌دهد "الان قرآن به‌سر شروع می‌شه، خداروشكر كه امسال هم توفیق داریم كه بیست‌ویكم ماه رمضون كنار آقا باشیم."
...
دوباره آوایی از پنجره به داخل اتاق می‌ریزد "الهی بك یا الله ..."
مرد سرش را از روی پای مادرش برمی‌دارد، نمی‌داند خواب بوده است یا بیدار، گویی در سفری دور بوده است یا در جهانی دیگر.
دستی بر گونه خیسش می‌كشد؛ از قفسه قرآنی را برمی‌دارد؛ با دستی قرآن را روی سر می‌گذارد، با دستی دگر دستان مادر را می‌گیرد و زمزمه می‌كند: "الهی بك یا الله ...
حمید سبحانی




نوع مطلب : دلتنگی، قله امید، لبریز معرفت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 9 مرداد 1392
جمعه 11 مرداد 1392 21:31
التماس دعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





امکانات جانبی